مثل عشق، اصل عشق

لحظه لحظه های جگرگوشه ام

دلتنگی

1395/3/24 13:35
نویسنده : سپیده
70 بازدید
اشتراک گذاری

امروز 24 خرداد نودو پنجه. الان یه ربع به ده صبحه. من تو اداره هستم و تو خونه ای عزیزم.  تلفن زنگ زد. صدای قشنگ تو بود.

" الو مامان"

" سلام عزیزم"

" سلام مامان ، یه خبر خوب"

" چی شده عزیزم"

" مامان دندونم لق شد"

بغض گلومو گرفت، نمیدونم چرا؟ درستش اینه که خوشحال باشم. نه؟

بعد از کمی مکث گفتم:

" مبارک باشه عزیزم"

" ناراحت شدی؟"

" نه عزیزم خوشحالم"

" از این به بعد باید برات بخونیم آنیسا بی دندون افتاد تو قندون..."

و صدای خنده های تو...

9 سال پیش 23 خرداد من و بابا عروسی کردیم. 9 سال پیش دقیقا همین روز اولین روزی بود که من تو خونه خودم بودم و عمر مثل باد می گذره، کاش بیشتر زندگی کرده بودم، با تو. تو خونه، بیرون خونه و زندگی و زندگی و زندگی

حس می کنم  یه دل سیر ندیدمت. شش سالت شد و من چقدر کم با تو بودم، همیشه دلتنگ توام. کاش واقعا می شد شش سال برگردم عقب

همیشه سعی کردم غیر از زمانی که سر کار هستم، از تو دور نشم. اصلا فکرشو نمی کردم که دلم واسه بچگیهات اینقدر تنگ بشه. شایدم ربطی به کار کردن من نداره و عمر هر جوری بگذره زود می گذره.

نفسم تنگه. دلم هوا می خواد.... هوایی که تو توش باشی، اما باید منتظر بمونم تا عقربه کوچیکه بره رو 4. منتظر چشمای گرد وتیله ای تو، منتظر عطر تنت، منتظر شادی ای که با دیدن من زیر پوست لطیفت خودشو نشون میده. منتظر باشم  تا پشت در قایم بشی و وانمود کنم نمیدونم کجایی و دنبالت بگردم، و وقتی دیدمت بالا و پایین بپری و ذوق کنی...

 

چرا عقربه ها حرکت نمی کنند؟؟؟؟؟ 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر