مثل عشق، اصل عشق

لحظه لحظه های جگرگوشه ام

تولد 5 سالگی

1394/6/30 14:54
نویسنده : سپیده
121 بازدید
اشتراک گذاری

امسال تولدت سرمون شلوغ بود، روز تولدت جمعه بود مثل هرسال اول رفتیم عکاسی و بعد بردیمت پارک ارم.

به هرسه تامون خیلی خوش گذشت.

اما جشن تولد میخواستیم بعد از اومدن دایی اینا از مسافرت بگیریم که آرتین مریض شد. عمومسعود و بچه هاشون اومده بودن ایران و تو دور همیای شبونه، اون شبی که خونه مامان سوسن بودن یه کیک کوچولو برات گرفتیم که مثلا جشن تولدت باشه. اما همونجا به همه میگفتی کیک واقعیم دوراست.

از اون روز هر روز که از اداره میومدم میدیدم یه چیزی از درو دیوار آویزون کردی و میگی مامان امشب تولدمه؟ انگار جشن تولد بدون تزیین برات بی معنی بود.

خاله شهین تهران بود و آرتینم حاش بهتر شده بود، منم همه رو دعوت کردم و برای تو هم در و دیوارو تزیین کردم. مهمونا گفتن چرا نگفتی تولد آنیساست گفتم بابا تولدش نیست و قضیه رو براشون تعریف کردم. ولی خیلی خوش گذشت، هم به خودت و هم به ما. عااالی بود. بعد از این که مهمونا رفتن خودت شروع کردی عکسارو از در و دیوار کندی و گفتی دیگه تولدم تموم شد. گفتم خدارو شکر مثل اینکه بالاخره راضی شدی عزیزم.

تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر