مثل عشق، اصل عشق

لحظه لحظه های جگرگوشه ام

انزلی

1394/3/14 11:05
نویسنده : سپیده
118 بازدید
اشتراک گذاری

عاشق شمالی. بعضی وقتا تو فکر میری میگم چیه عزیزم میگی: هیچی دارم به انزلی فکر میکنم. یا میگی چشمامو میبندم فکر میکنم تو انزلیم. همش داری ساک جمع میکنی و میگی بابا کی میریم شمال.

یه سری اسباب بازیهاتو جمع میکنی و با خودت میبری.

جدیدا عاشق یکی از عروسکات شدی و همه جا با خودت میبریش. باطریش تموم شده بود. دیدم خیلی باهاش بازی میکنی یه روز صبح که خواب بودی به بابا گفتم باطری برات انداخت. وقتی بیدار شدی، خیلی خوشحال شدی. عروسکه گریه میکرد وقتی بغلش کردی خندید و گفت مامان، ذوق تمام صورتتو گرفته بود در ضمن خجالتم میکشیدی. حالا دیگه همیشه باید باطری داشته باشه. ولی تحت هیچ شرایطی نمیذاری گریه کنه، هر جا باشی میپری و بغلش میکنی که گریه نکنه و بخنده. از بس که مهربونی قربونت برم خوشگل من بوس

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر